24.11.11













گزيده يي از اشعار " فريدريكه مايوركا " شاعره ي طبيعت رو به زوال
برگردان : رامين رحيمي
*
اگر مي توانستيم جهان امروز و هرچه در آن هست را به گونه يي ديگر مخاطب قرار
مي داديم كه تجربه يي فرا تر از ادبيات خلق كند ، بازهم ادبيات خلق مي شد
*
فريدريكه مايوركا
*
امروزه هيچ شاعري در اتريش، رتبه ادبي را كه مايوركا در درطول حياتش كسب كرد، بدست نياورده است
در موردمايوركا به قدري نوشته شده كه نوشتن با عنوان مطالب تازه يي در مورد وي در سال هاي اخير براي
. منتقدين به سختي در اتريش امكان پذيراست
*
جايگاه وي با نوشته هايش كه به بيان روايت نفس مي پردازد، احاطه شده . او نه تنها شاعر و نويسنده يي توانمند
است بلكه به هنرهاي تجسمي علاقه بخصوصي دارد. در اكثرآثارواشعار وي، طبيعت نقش مهم و تاثير گذاري را
.ايفا مي كند. همچنين دراشعارش وسعت زندگي و شخصيت پنهاني آدمي را چون يك انقلابي احساس، بازگو مي كند
او نه فقط به دليلي ذاتي، جهاني فكرمي كند بلكه با اشعار ساده اش درس هايي را از حوادث روزمره زندگي به مخاطبين
آثارش مي دهد. كه هنوزهم همچون.شخصيت ادبي اش معتبرو پا برجا هستند.اشعارش به واسطه پاياني خاتمه نيافته
با پرسش هايي بي پاسخ در ذهن باقي ميماندمنسوب كردن آثار مايوركا به يك زمينه ادبي معّين ، كاري محال است
اوعضو برجسته انجمن اشتات پارك گراس واكادمي زبان و شعر آلماني دارمشتات - انجمن نويسندگان گراتس- انجمن
هنرمندان بين المللي- عضو اكادمي هنر برلين.از معروف ترين و بياد ماندني آثارش مي توان از " قلبم ، اتاقم
.نامم ( 1988 )"ورق هاي آداي و ارش ( 199 ) نام برد
*
،از خانه بيرون مي روي
.گرفتاردر غباري نامرئ
،چونان شبحي نا آرام در مه
،آنجا كه هيچ كس
درك نمي كند
نمي شناسدت
.و تو رنج برده يي

،ازخانه بيرون مي روي
جايي كه هيچ كس
به شراكت تو و گناه
.پي نخواهد برد
باور آورده يي بسيار
به آنچه اهريمنت مي بيند؟
.بيانديش لحظه يي را


مدتي بيرون رو
از شهر، خياباني باريك
و آن ميدان كه با دستپاچگي
.تمامي شهر را بهم متصل كرده

هر مكان تو را باران گيرد
هرگز شسته نمي شوي
.تطهير نخواهي شد
اين قرن - اين قرن جديد
اين شهر - اين محيط
تو را به زير مي كشد - به سقوط مي كشد
.خودت باش ، ساعتي را
.خواهش مي كنم، دوام بياور

،به طبيعت بگريز
كه عاطفه مدهوش تو را
.با سخاوتش بيدار خواهد كرد
همين جا بمان
.در همين دشت
زبر باران بمان
،رهنمون مي كند
.آدم مي كند تو را
ودر صداقتي ژرف آلود
روحي پليد و ناخوانده
.از درون تن ات شسته خواهد شد

.طاقت بياور
،غنوده بر گل ولاي
.آرام بگير و ساكت باش

پاهايت مي لرزد؟
مي خواهي بدوي ؟
افكارت دچار نقص شده ؟

.پس، بمان
،اگر اين زمان بگذرد
.هرگز فرصتي ديگر نخواهي داشت
،كه فردا صبح
بادي سمج از دل كوه وزيدن خواهد گرفت
و باران منجي را
.به يغماي ابدي خواهد برد

،غنوده به زير باران
.آرام بگير و ساكت باش
ورنه بازگرد به شهر
ملول ، عاصي
. و آتشي روشن كن به زير مرگت

22.03.08












Fotograf: Timm Kölln
Silke Andrea Schuemmer
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
گزيده يي از اشعار : زيلكه آندريا شومر
با تشكر فراوان از " آندريا شومر " كه اجازه
. ترجمه ء اين سروده كوتاهش را در اختيارم قرار داد
Diese Gedichte wurden alle mit der Erlaubnis
ihrer Dichterübersetzt und sind hier erschienen
*
- " متولد سال 1973در شهر آخن - آلمان - نويسنده ومورّخ هنري داراي دكتراي"ماريا لاسينگ شناسي
برنده ء جايزه ء ادبي " فاگ ليو " و " كريستين لاوانت " در سالهاي نود و شش - نود و هفت
نويسنده ء افتخاري شهر " اوترن دورف " - برنده ء جايزه ء " جرج كريستف ليشتن برگ " براي ادبيات
در سال نود و نه ميلادي - نفر دوم مسابقه ء ادبي آكادمي گراتس اتريش در دوهزارو سه- برنده ء جايزه ء
افتخاري ادبي " ايالت غربي راين " در سال دوهزاره و شش - برنده ء جايزه ء ادبي " والتر زرنر " در سال
دوهزارو پنج - و همچنين برنده ء جايزه ء ادبي جنايي " آگاتا كريستي " در سال دوهزار و هفت ميلادي- زيلكه
.هم اكنون سي و پنج ساله است و در برلين زندگي مي كند
***
خوشه ها لال مانده در سكوت هوا
چشمان خوشه ها تيره مانده از بركه ها
ساقه ها همچون شاخه ها قرار گرفته در كنار هم
فقط يك مور مور شدن را از فراز مزرعه گذري ست
.نفسي حتي به اندازه ء لايه ء نازكي نيست ; آنجا
.يك سگ بندرت حياط را ترك مي كند
گرد وغبار رها شده از زمين
توسط آدمي
.با بادبزني بزرگ
كفش اش را به بالا پرتاب مي كند
وبدينسان رها شده و آزاد
.به ابرهاي آسمان پاي مي گذارد
هيچ عذابي را باد با خودش نمي آورد
و پاييز را باد از مزرعه مي بلعد
و فقط اثر انبوهي از كفش ها
.بر روي سرشان به نقش مي نشيند
*
geboren 1973 in Aachen, lebt in Berlin.
Freie Schriftstellerin und Kunsthistorikerin.
2002/03 Promotion an der RWTH Aachen über Maria Lassnig.
*
Die Stille in der Luft lässt die Ähren taub
die Teiche trübe Augen sein
Die Halme stehn wie Borsten
nur eine Gänsehaut zieht übers Feld
Da ist kein Atem nicht ein Hauch
kaum ein Hund verlässt den Hof
Mit großen Fächern hebt man nur den Staub
wie eine Wand
Und die Schuhe wirft man hoch hinauf
und tritt damit die Wolken fast vom Himmel los
Keine Plage bringt der Wind mit sich
und frisst den Herbst vom Feld
nur Schuhwerk prasselt
den Leuten auf den Kopf
*
Auszeichnungen
1994
Aufenthaltsstipendium des Kultursenats Berlin im LCB

1995Arbeitsstipendium des Kultusministeriums des Landes NRW
1996foglio-Literaturpreis
1997Christine-Lavant-Förderpreis für Lyrik (A)
1998Stadtschreiberin von Otterndorf
1999Georg-Christoph-Lichtenberg-Preis für Literatur
20002. Platz Gratwanderpreis der Zeitschrift Playboy
20032. Platz Literaturwettbewerb der Akademie Graz (A)
2005Walter-Serner-Literaturpreis
2006Arbeitsstipendium des Berliner Senats
2006Förderpreis des Landes NRW
20071. Platz Agatha-Christie-Krimipreis
2007Realisierungspreis der Zeitgenössischen Oper Berlin
*
تماس با شاعر
*

02.10.07

Image and video hosting by TinyPic

Auserwählte Gedichte von Monika Rinck

Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi

geboren 1969 in Zweibrücken, lebt in Berlin. 2001 erschien Begriffsstudio 1996 - 2001 in
der edition sutstein. Im Herbst 2004 der Lyrikband Verzückte Distanzen im zu Klampen!
Verlag. Im Oktober 2006 der Essayband: Ah, das Love-Ding! bei kookbooks, und im Frühjahr
2007 folgt der neue Lyrikband zum fernbleiben der umarmung auch bei kookbooks. Zuletzt:
Förderpreis zum Hans-Erich-Nossack-Preis des BDI 2006 .
*
bitte wie geht vorbereiten
*
bitte wie geht vorbereiten, wie geht bräunungscreme und haare waschen, das sind doch alte fragen,menschheitsalter kommen da zusammen so wieauf einer landungsbrücke stehn und
schnittchen essen,weil jemand sich verlobt, und ein orchester spielt,und immer wieder
ausgeschenkt und eingeschenkt.dreht sich der wind, wimpelt, legt den trizeps frei,bordüren
hampeln, paspeln, angefasste oberarme, jahaa,der unterschied zwischen champagner und
fleischfarbenist bekanntlich nur graduell. oder lieber doch (jetzt noch?)auf die körper
übergreifen, an den anziehsachen reißenund in hinterzimmern liegen, wenn es draußen
hellund innen redlich wird. und schließlich etwas schreiben müssen,das viel jünger ist als
ich, sodass die ottern lachen müssenund sich an den händen fassen, ringelreihn, nein, nein,
nein,das ist nicht mein dessous, das muss von jemand andrem sein........( Mandegar )
**

Monika Rinck 09.01.2007
zum fernbleiben der umarmung. kookbooks 2007

m_rinck@gmx.de

مي توانيد پيام هاي خود را اين جا بنويسيد

18.07.07










"گزيده يي از اشعار " كارين فلنر " و" پترا گانگل باو

برگردان : رامين رحيمي
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
.اين دو سروده و متن كوتاه با اجازه و اطلاع از " كارين فلنر " و پترا گانگل باو " ترجمه شده
*
كارین فلنـرمتولد 1970 در مونیخ. فارغ‌التحصیل در رشته‌ی ادبیات آلمان- ادبیات آمریكا.نویسنده – مترجم – معلم زبان آلمانی
انگلیسی. اشعار فراوانی از وی درنشریات و مجلات ادبی آلمان بچاپ رسیده است. از مهمترین آثار كارین: مجموعه‌ی اشعار روزهای توری عنكبوتها در سال 2005 - پیشاهنگ ِشوك 2005- رد پاهای مطمئن 2005 - عضو مصنوعی مور مور 2006- كارین فلنـر برنده جایزه‌ی ادبی ( وولفگانگ ویراخ ) در شهر " دارمشتات " آلمان در سال 2005 . برنده جایزه ء افتخاری ( بخش شعر ) در كنفرانس بین المللی ادبی بودنزه در شهر" بودنزه " آلمان سال 2006 . كارین 37 ساله است و در شهر " دورت " سكونت دارد
*
با یك بسته ی آبی به روزانگی ات گام می نهی
با پاهایی سبك
:و فقط با یك خارش كوچك گـَلو می گوید
با وجود تمامی شان ، تو جاودانه نیستی ....ادامه در ماهنامه ادبي ماندگلر شماره مرداد ماه
*
betrittst du den tag eine bluebox
mit federfüßen und nur
ein kleines halskratzen sagt
du bist sterblich doch sonst...Mehr

05.07.07

Image and video hosting by TinyPic
گزيده شعري از رومن گراف- عضو انجمن نويسندگان سوئيس
Auserwählte Gedichte von Roman Graf
برگردان : رامين رحيمي
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
*
رومن گـِراف " متولد 1978 در منطقه ی " وینتر تور" ( سوئیس ) . نویسنده - شاعر - دانش آموخته‌ی رشته‌ی "
جنگل بانی. فارغ التحصیل از انستیتوی ادبی لایپزیك ( آلمان ). از سال 2000 شعر خوانی و سخنرانی‌های فراوانی
در كانون‌های ادبی آلمان و سوئیس داشته است. من جمله در جشن ادبی با سِل و نمایشگاه كتاب لایپزیك. رومن گراف
عضو برجسته‌ی كانون ادبیات " ترن زوریخ" - عضو كانون نویسندگان سوئیس - برنده‌ی جایزه بین المللی كانون
2001نویسندگان " رگن بورگ " درسال 2002. مهمترین آثاروی؛" كتاب سال غزلیات در سال 2006 "." حلقه‌ی شعر
چركنویس 2004 ". " مكان‌ها 2005 " ." مجموعه‌ی اشعار اگـِندا 2006 " . رومن 29 ساله است و در" وینترتور" و
. لایپزیك " زندگی می‌كند "
*
پدر بزرگ
*
پدربزرگ ، تو در سایه می خوا بی
زیر ِدرختان اَ فرا
برگها، چه عمیق خـِش خـِش می كنند
پدر ، تو شاخه ها را برای جارو بر می داری
قار قاری از دل ِباغ می گذرد
و گنجشك ها به دور دست ، پرواز می كنند
من در كنار چمن، تفنگم را تراش می دهم
ارتش سوئیس، با چاقوهای جیبی می جنگد
عنكبوت ها سفید هستند
پدر بزرگ ، شرح می دهی برایم قصه هایی را
.از " تـِل " و " گـِسلـِر " در یك كوچه
همین طور تیرهای كمان به ا وج می روند
" تـِل " بعد ها بچه یی را از امواج وحشی جویبار نجات می دهد
او ( تـِل ) خودش در آب خفه می شود
پدربزرگ ، من در سایه آرمیده ام
زیرِ درختان ا َفرا
قصه ها یت ، چه عمیق خش خش می كنند....ادامه شعر در ماهنامه ادبي ماندگار شماره ي تير ماه
**
Großvater I-III

Großvater, du schläfst im Schatten
unter den Birken
die Blätter rauschen tief

Vater, du nimmst Zweige für die Besen
ein Krächzen geht durch den Garten
die Spatzen fliegen fort

ich schnitze Waffen neben dem Rasen
die Schweizer Armee kämpft mit Taschenmessern
die Späne sind weiß

Großvater, du erzählst mir Geschichten
von Tell und Gessler in einer Gasse
auch unsere Pfeile fliegen

Tell rettet später ein Kind
aus den Wogen des wilden Bergbaches
er selber ertrinkt

Großvater, ich schlafe im Schatten
unter den Birken
deine Geschichten rauschen so tief........mandegar












گزيده شعري از آندرياس آلتمن- شاعري از برلين
Auserwählte Gedichte von Andreas. Altmann
برگردان : رامين رحيمي
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
اين متن و سرود ء كوتاه با اجاز ه و اطلاع از شاعر ترجمه و منتشر شده است
Diese Gedichte wurden alle mit der Erlaubnis
ihrer Dichterübersetzt und sind hier erschienen

*
آندریاس آ لتمن در سال 1963 در شهر هاینیشن، استان (زاکزن) آلمان متولد شد.آ لتمن کارهای متعددی
همچون نگهبان ارکستر، پرستاری ازافراد عقب مانده‌ی ذهنی و همچنین طراحی متون و حروفچینی در
نشریات را تجربه کرده. در سال 1996 در رشته‌ی تعلیم و تربیت اجتماعی فارغ التحصیل شد. وی در
اشعارش با معانی و مفهومی خاص و آمیزه‌یی ا ز لهجه‌ی هلندی سخن می‌گوید. زبان شعری‌اش به غایت
تکنیکی و مدرن است. اشعار فراوانی از وی در نشریات و مجلات برلین به‌چاپ رسیده. آلتمن هم
. اکنون 44 ساله است و در برلین سکونت دارد
*
بزرگ و خاموش
*
تا سرحّد ِزانو، ستون‌های پُل، از زمین بالا آمده‌اند
جدا شده با بوته‌ها و درختان جوان
زمان از آن‌ها سلب شده
صداهایی بلند، از دور دست ، خلاء خانه را ا نباشته می‌کند
آوریل، دستمال‌های سبز را بر روی چوب می آ ویزد.... ادامه شعر درماهنامه ادبي جن و پري

*****

groß und still
knietief ragen brückenpfeiler aus dem boden,durch gestrüpp und junge bäume getrennt.
ihnen wurde die zeit abgenommen. einen rufweit stellt sich das haus seiner leere.
der april hängt grüne tücher ins holz.zwölf tauben, als ich ihnen zu nahe komm,
steigen mit schweren flügeln durch die zweige.einige brechen. leg zwei federn ins grab,
damit die seele sie trägt, las ich in deinem angefangenen brief. solche worte kannten
dein schweigen. wieder hatten sie einen wegin die breite gezogen. das feuer dafür brannte
wochen. die augen. das haar. deine hand.ich fühl noch wie sie in meiner liegt, groß
und still, wenn ich dich anseh.

*****

ana.andreasaltmann@web.de

05.05.07










كارل هاينز بارواسا " . نويسنده و شاعر اهل مونيخ آلمان"
Auserwählte Gedichte von Karlheinz.Barwasser
برگردان : رامين رحيمي
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
اين متن و سروده ء كوتاه با اجازه و اطلاع شاعر ترجمه و منتشر شده است
Diese Gedichte wurden alle mit der Erlaubnisihrer
Dichterübersetzt und sind hier erschienen
*
. كارلهاينز بارواسا " . متولد 1950 . شاعر ، نويسنده ، نمايشنامه نويس - كارگردان راديويي - مفسّر و منتقد ادبي "
بارواسا ، نمايشنامه هاي زيادي را براي راديو مونيخ كارگرداني نموده و جوايز و لوح هاي تقدير ادبي فرا واني را
كسب كرده است . به طور چشمگير و مستمربا نشريات ادبي آلمان همكاري دارد. وهمچنين آثار و نوشته هاي تحليلي
. فراواني از وي، در خارج ازآلمان منتشرشده . وي هم اكنون 57 ساله است و در مونيخ زندگي مي كند
*
يك مرد
*
يك مرد در درگاه ِپنجره ايستاده
پنجره يي جاي گرفته در زير شيرواني
،به سان كوچكي ِحفره يك زير زمين
،با وجود بودن روشنايي، بي احساس از مشاهد ء نور
.مي نوشت؛ بي جوهر
.مي نوشت؛ كه نمي تواند چيزي از آن اش شود
.و نمي تواند چيزي را با خود ببرد
شبانگاهان همچون عادتي ديرين..... ادامه در ماهنامه ادبي ماندگار شماره ء اردبيهشت ماه
*
****
*
Diese Gedichte wurden alle mit der Erlaubnis
ihrer Dichterübersetzt und sind hier erschienen
___________________________
Karlheinz.Barwasser@yahoo.de

01.05.07











Auserwählte Gedichte von Erich Fried
Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
*

اِ ریش فرید " ( شاعر سرخورده ازحوا دث واخبار ) اتريشي "
برگردان : رامين رحيمي
*
گاهی اوقات با خودم فكرمی كنم، ایكاش تا مدتی نابینا، و یا محو بودم، تا خبرساز و مفسّر رادیو. آن گونه
شاید خوشبخت می شدم. تا اینكه به جایش بخواهم،آلام ِ بی پایان ِ این جهان خاكی را بینم و تفسیر كنم. تفسیر
. برای گوش هایی كه می شنوند.( فقط می شنوند ). و در كنارش آمیزه یی با تأثری موقّت؛ و دیگر هیچ . هیچ
*
بخشی از مصاحبه " اریش فرید " با مجله تا یمز لندن . دسامبر 1967 ****************
*
ترس و ترديد

تردید نكن
به كسی كه
:به تو می گوید
." كه ترس دارد "
اما ترس داشته باش
از كسی
: كه به تو می گوید
تردید را نمی شناسد ".... ادامه مطلب در پايگاه ادبي آتي بان "
*

Angest und Zweifel
*

Zweifle nicht
an dem
der dir sagt
er hat Angst
aber hab Angst
vor dem
der dir sagt
er kennt keine Zweifel

Erich Fried

22.11.06

واقعيت جدي ست!. در يك بامداد تيره ء پاييزي ، ساعت چهار صبح . سي و سه سال پيش به اين جهان مضحك
پرتاب شدم . در اين سالها هيچ ندانسته ام ، " هيچي " كه مدام زخم مي زند. زاد روز تحمل خود را با قطعه
: شعري از هرمان بروخ آغازمي كنم
*
چون واقعيت جدي ست
چون واقعيت جدي ست
به تيرگي اطمينان نكن
آنان در شبانگاهان رنگهاي مناظر را كم رنگ جلوه مي دهند
حتي در تيره ترينش
و آن اولين علا يم اش را نشان مي دهد؛
،وقتي درختان ز تيره تيره
در مقابل آسمان در بامداد خاكستري مي ايستند
در سكوني مطلق پُر شده اند
آه ! چيزي وجود داشته، كه شبها به طرف پايين نشت مي كند
: .همچون اطلاعي براي هميشه بودن ها
Denn das Wahre ist ernst
Denn das Wahre ist Ernst
Denn das Wahre ist ernst; traue der Heiterkeit nicht.
Es verblassen des Abends die Farben der Landschaft,
auch dieheitersten,
und sie zeigt ihre ernsten Linien,
wenn der dunkelnde Ölbaum gegen des Himmels Dämmergrau stehteingehüllt in Unbeweglichkeit.
Oh! das Gewesene, das sich abends herabsenkt
als Ahnung des Immerseienden.

02.11.06

گزيده‌يي از اشعار " كريستيان ديف " شاعر فرانسوي
برگردان : رامين رحيمي
*
كريستيان ديف " متولد 1921. فارغ التحصيل رشته حقوق در پاريس..كريستيان ديف به حق شاعري يگانه "
و كشف ناشدني ست. آثار ديف نوعي مكاشفه است ، كه در هربار خواندن راه جديدي را مي گشايد و باز خود
را در پرده‌ی تازه ‌يي از راز و رمز مي‌پيچد. وي با مجموعه يي از شعرها و شعر پاره‌ها به بيان حديث بي پناهي
اين جهان مي‌پردازد. اين ناخرسندي از زندگي به صورت افسردگي ، پارانوا ، قبل از آن كه نوشتن را بطورجدي
. در او آغاز كند، در سال 1960 به خود كشي مبدّل شد
*
در زمان حيات ، هرگز درعرصه ادبيات فرانسه، آن طور كه بايد وشايد، چهره نشد. بعد از مرگش به مدت20 سال
آثار و افكار و دست نوشته‌هايش ناشناخته باقيماند. سرانجام در دسامبر 1980 مجموعه آثارش در قالب يك كتاب
منتشر شد. كريستيان ديف در اواخر زندگي در انزوايي خود خواسته بسر مي‌برد. اين انزواهرچه بوده ، شايد از
پيامد اتفاق‌هاي بيروني نشات گرفته ، و اضطراب از خاطرات و تجارب آسيب زاي مختلف ، تصاويري از رخداد
هاي مهم دوران زندگاني اش همچون وقوع جنگ جهاني دوم و خاطرات تلخ آن دوران.در اكثر اشعار بر جا مانده
از او ، آدمي را به وجود يك جهان ناشناس و واقعي آگاه مي كند. جهاني كه در آن براي هر انسان، همزاد راستين
.بكر و به دور از گناه وجود دارد
*
*
!آه مارگريتا
در صبحگاهي روشن به سوي ت مي آيم
اكنون مرا با تو، آخرت ديگري ست
در جهاني ديگر همديگر را باز خواهيم يافت ؛
آنجا كه هرگز گداي زندگي نيستم ؛
( ابد يت ي ناب )
و تو نيز يك عشق جاودانه
نه از دل سنگي ات نشاني خواهد بود
و نه دلمردگي ام
.مارگريتا ! به سوي تو مي آيم
بد ل تو، در اين دنيا ي ناشناس
روحم را مي آزارد
.آن زمان كه بميرم
به استقبالم خواهي آمد؟
با دسته گلي معطر ، و آغوشي واقعي؟ .... ادامه شعر در ماهنامه ادبي ماندگارشماره شهريور

23.09.06










شعري از ماركوس بومهارد
يكي از شاعران جوان نسل امروز آلمان

مي داني هنوز
چطور مي خواستم ستاره ها را از آسمان
،برايت به پايين بياورم
.و براي مان يك آرزو را به واقعيت پيوند بزنم ؟
،اما تو هنوز معتقد بودي
!كه آنها خيلي بالا هستند
،ديروز بطور اتفاقي خودم را دراز كردم
،به طرف آسمان
.و يك ستاره در ميان دستانم فرو افتاد
،ستاره هنوز گرم بود و به من نشان داد
كه روياها شايد فوري به واقعيت مبدل نمي شوند؛
اما يك زماني چرا ....!؟

Markus Bomhard

Weißt Du noch,
wie ich Dir die Sterne vom Himmel
holen wollte,
um uns einen Traum zu erfüllen?
Aber
Du meintest,
sie hingen viel zu hoch ...!
Gestern
streckte ich mich zufällig
dem Himmel entgegen,
und ein Stern fiel
in meine Hand hinein.
Er war noch warm
und zeigte mir,
daß Träume vielleicht nicht sofort
in Erfüllung gehen;
aber irgendwann ...?!

10.06.06














شعري از: ريچارد براتيگان
برگردان : رامين رحيمي

با عشق بايد با يك دوست رفتار كرد
.من اين را برايت آرزو مي كنم
من نمي خواهم كه چشمانت در يك روزباراني فراموش شوند؛
،همچون گمشده يي در كيف دستي بدون ته
.كه هيچ چيز را به خاطر نمي آورد


با عشق بايد با يك دوست رفتار كرد
،من نمي خواهم كه سرنوشت ات اينگونه به پايان رسد
مثل پيكره يي از يك سنگ مرمر زخمي ، در يك عمارت فرو ريخته ؛
.وچون پلي از جنس خار و خاشاك، كه پرندگان با آن لانه مي سازند

با عشق بايد با يك دوست رفتار كرد
آنقدر چيزهايي بهتر برايت وجود دارد
كه تو بخواهي احساسات خودت را بفروشي
همچون فروختنِ يك فانوس جادويي به كسي كه
بدنش هيچ نوري از خود ساطع نمي كند......متن كامل شعر در پايگاه ادبي آتي بان

Übersetzt von Johannes Beilharz

Mit Liebe behandelt man keinen Freund

Mit Liebe behandelt man keinen Freund.
Das würde ich dir nicht an den Hals wünschen. Ich möchte
nicht, daß deine Augen an einem Regentag
vergessen werden, verloren in der bodenlosen Handtasche
derer, die sich an nichts erinnern können.

Mit Liebe behandelt man keinen Freund.
Ich möchte nicht, daß es mit dir dieses Ende nimmt,
dein Körper wie verwundeter Marmor in die
Architektur derer gegossen, die Brücken aus
flügellahmen Vögeln bauen.

Mit Liebe behandelt man keinen Freund.
Es gibt so viel Besseres für dich,
als daß deine Gefühle verkauft werden -
verkauft als magische Laternen an jemand,
dessen Körper kein Licht wirft.

>